سلامی دوباره
خدا میدونه چند بار اومدم بنویسم ولی زود پستم رو پاک کردم
دلتنگ تک تکتون بودم..
اما نوشته یک دوست عزیز که از آرزوهاش نوشته بود منو سخت به فکر فرو برد، میدونم که باید ترس رو دور ریخت،
افکارم گسیختهٔ است، پر از ایدهام برای آینده اما...یک امید پر رنگ میخوام، یک توکل قوی
میخوام قبل از همه چیز از تمامی دوستای عزیزم تشکر کنم که تو این مدت که نبودم لطفشون و مهربونیشون رو از من دریغ نکردند، میدونم که میدونید هیچ حسی گرم تر و دلپذیر تر از این نیست که دوستت جویای حالت باشه و تو رو به حال خودت رها نکنه،...همین باعث میشه خودت خودت رو رها نکنی، چیزی که گاهی من شدیدا گرفتارش میشم،...
مرسی عزیزانم،...
تو زندگی من یک اتفاق افتاد که اونو از روال عادی خارج کرد،اول فکر میکردم خوب نیست، همون ترس همیشگی از "تغییر"داشت منو از پا در میاورد، با کمک شریک زندگیم خودمو نباختم و حالا بعد از گذشت یک ماه میبینم که چقدر و دوباره تاکید میکنم چقدر برای من لازم بوده تا این تغییر ایجاد بشه که من به خودم بیام و جدی تر به خودم و ادامه راهم نگاه کنم...
اولین برف
خیلی روی زمین نمیمونه اما،..اولین بود،...
صبح زود از پنجره به محیط ساکت و آروم نگاه میکنم...
عجیبه،...بعد از سالها دقیقا احساس روز های دور رو دارم
چشم هام رو میبندم و به یاد میارم...
عجیبه که بعضی سالهای زندگی از آدم جدا نمیشن
بعضی سالها گم میشن و تو اصلا به یاد نمی یاریشون
بعضی سالها زنده جلو چشمت حاضرن....همیشه...
تو بیداری تو رویا
هنوز خواب باغی رو میبینم که بهترین سالهای نوجوانی رو توش گذروندم
هنوز خواب خونه رو میبینم
هنوز خواب آدم هایی رو میبینم که سالهاست ندیدمشون،
...اما همیشه با من هستند
گاهی وقتی چشم باز میکنم نمیدونم کجا هستم!...
آه...امروز اولین برف بارید....
و من غرق امید و شادی بودم.... وقتی اولین دونههای سفید برف روی درخت نشست...
و شادی رو زیر پوستم حس کردم ....
تکرار تلخ غصه
سکوت شب با تکرار دوباره قصّه تلخ شکست...
با صدای هق هق گریه ها، ....
چشمه اشکها جوشید....
چشمه اشکها خشکید ....
و من در عجبم از این دنیای بی وفا، که با دلسنگی تمام گٔلها رو پر پر میکنه، و بعد به حقیقتی تلخ میرسم که مرگ در همین نزدیکیست، در چند قدمی ما،....وقت کوتاهه، باید همه رو دوست داشته باشم و دلی رو نشکنم...
وقت کوتاهه....
.....
به آنهایی که مرز حقیقت و رؤیا را گم کرده اند.....
دو تا دستاشو محکم گرفتم و به چشماش زل زدم:
-تو چی کار کردی؟خودت میفهمی؟
نگاهم نمیکنه
تکونش میدم
-چی کار داری میکنی؟حواست هست ...این تویی؟
نگاهش به آسمونه، آروم میگه: خودت هم میدونی ...
میگم: من که نمیدونم چی داره به سرت میاد، بسه دیگه تمومش کن،..همین امروز همین لحظه،...
پوزخندی میزنه، ...
- من که کاری نکردم فقط چند روز تو رویاهام زندگی کردم،...
دوباره تکونش میدم: کدوم رؤیا چشماتو باز کن
میگه: حواسم هست، خدا باهامه...
عصبانی ولش میکنم
-حرف از خدا نزن،....هیچی نگو،....
-این یک نشونه از خداست...حسش میکنم هر لحظه، با تک تک سلولهای بدنم حسش کردم، با این حرفات حال منو نگیر...این فقط یک رویای حقیقیه همینو بس،...
میزنم زیر گریه...بسش کن،....تمومش کن،....تو همه چیز داری....
عصبانی برمیگرده طرفم: میدونم اینا رو نگو خودم میدونم، خودم به موقع درستش میکنم،...خدا باهامه،...از اول بود ..کنارم میمونه
دیوونه شده ....مرز بین درد و شادی رو گم کرده..از شدت گریه به زمین میافتم،....اما دیگه رفته،....
باور
ای دوست
مرا به رودخانه باورها و رویاها ببر
روحم را ببین، قلبم را ببین
باید پرواز کنم...اما...
عهد میبندم که بازگردم
زمانی که سکوت آسمانها را فرا گرفته باشد
ای دوست بازمیگردم
در بینهایت به دنبال تو خواهم گشت
و به تو خواهم رسید
بگذار امید داشته باشم
که روزی همه ما به آرامش خواهیم رسید
در رودخانه رؤیاها و باورها یمان.......
خواب
که یهو اوج میگیری و به آسمونها میری؟!...
میائی به سطح زمین و دوباره به اوج میری!!
تا بحال خواب راه رفتن روی آب رو دیدی؟
که سبکبال مثل یک نسیم از روی موجهای آب میپری؟
زیر پات خالیه ولی اطمینان داری که غرق نمیشی؟
خواب دخترکی ...گوشه ای از دنیا که با رویای عروسکی با خواب میره که شاید هیچ وقت به دست نیاره،....
خواب مردی با دلی پر از نور و روشنی، که تنهاست، ....و به فرداها چشم دوخته،...
خواب خونه ای بزرگ که از هر طرف دری داره به سوی روشنی،...
و تو نمیدونی این آدم ها کی هستند، این اتاق کجاست...
تو کی هستی؟
اینجا چه میکنی؟!!!
من خوابشون رو دیدم،...
ولی...نه! صبر کن!...
نکنه که اینها خواب نبودند؟!....
تمام اختیارم
لحظه شماری کردم تا بیام و براتون بگم،...
بگم که چی پیدا کردم،...
میخوام پیتزا درست کنم، یک دستور خمیر جدید، با یک سینی مخصوص پیتزا جدید، همه چیز آماده است، رادیو رو روشن میکنم، گوینده در مورد آهنگهای دهه ۸۰ صحبت میکنه، من همینطور که گوش میدم، سس پیتزا رو روی خمیر میدم و ..پنیر پیتزا..مخلفات...
یکهو انگار شوک بهم وارد میشه، قاشق از دستم میافته، ...
....
تا به حال شده بگردی و بگردی..ولی ندونی واسه چی داری میگردی؟
بعد اون چیزی که دنبالشی یکهو زنده جلو چشمات بیاد،
با شنیدن این آهنگ چنین حسی به من دست داد، انگار دوباره ۱۵ ساله شدم، تو اون باغ قشنگ تو شهر قشنگم، جائی که خیلی دوره، جائی که به خوابم میاد و برای دیدنش بیقرارم،
۱۵ سالگی و لحظه هایی که فکر میکنی همیشه عاشقی .... انگار تک تک سلولهای بدنم به رقص در میاد، بیشتر از ۱۰ ساله که نشنیدمش ولی زاویه زاویه موسیقی تو ذهنمه....
...وای که شب دنیای منه،
روزچه اهمیتی داره وقتی که شب انقدر پر رمز و رازه،...
صدأیی میشنوم... چیزی بین دیوارها در حال شکستنه، ..
یادت باشه که وقتی در کوچه پس کوچههای روح سرگردانم قدم میزنی سفید بپوشی،...
وای که تو تمام اختیار رو از من میگیری،...
شبها و روزها پشت سر هم میگذارند و من هرگز به این نمیندیشم که چرا؟
چون تو کمک میکنی من خودم رو فراموش کنم،
وای که تو تمام اختیار رو از من میگیری،...
بگذار در جنگل رویاهایم زندگی کنم،
من توان بلند شدن و جنگیدن ندارم،...
من توان باور کردن یک فردای جدید رو ندارم،..
اما میدونم باید به چیزی ایمان بیارم،
پس بذار ایمان بیارم که فردایی وجود نداره،...
درخت
نازک بودم و شکننده،
لرزان بودم و پر هراس
به دست باد ...
فکر کردم نورخورشید آرامش بخش روح خستهام باشد ... تنم را سوزاند
آب رود، سیراب کننده روح تشنهام باشد ... تنم را لرزاند
به جان خریدمش ، آخر من درختی بودم...
با دلی پر امید به آینده،
که پر باری برگهایم سایه بان دلم تنهایم شود...دریغ...
تو تابیدی و سیرابم کردی اما روحم را ندیدی،
دلم خستهام را ندیدی،
حالا من درختیام پر بار و صبور،
مردمان زیر سایهام نفس تازه میکنند،
اما روحی ندارم ....
روحم را پس بده
تا با سخاوت بیشتری ببخشم آنچه که می بخشم ...
پناهگاه
چند روزی میشد که تو خودش بود، مثل سابق نه میگفت و نه میخندید، همش فکر میکردم چی شده تا اینکه دیروز، اون یکی همکارم ازش پرسید بگو که داری صاحب یک بچه جدید میشی...
با تعجب نگاهش کردم، اینجوری ادامه داد که خواهر شریک زندگیش ۲ تا بچه داره یک پسر ۹ ساله و یک دختر ۶ ساله، مادر بچهها از لحاظ فکری مریضه، از خونه اصلا بیرون نمیره، از ظاهر شدن تو جمع پرهیز میکنه، همش فکر میکنه چاق یا زشته یا مردم اونو با دست به هم نشون میدان، تا اینکه اینجور تصمیم گرفته شده که این مادر صلاحیت بزرگ کردن این بچهها رو نداره و میخوان از مادر جداشون کنند، گفت: حتی وقتی برای بردن بچهها اومدن رفته طبقه بالا و پائین نیومده، حالا ۲ برادر این خواهر تصمیم گرفتند که هر کدوم یکی از این بچهها رو به فرزندی قبول کنند،همکارم خودش ۲ پسر ۸ و ۶ ساله داره، جالبه که هنوز ازدواج نکرده با پدر بچهها ولی درست مثل یک زن و شوهر زندگی میکنند، خانواده همکارم که شامل پدر و مادرشون هستند هم طبقه بالا زندگی میکنند که کلی کمک حالشون هستند، حالا این تصور میاد تو ذهنمون که چرا؟ چیزی که روزهای اول واسه من هم سوال بود، ولی این ۲ نفر به قدری برای هم احترام قائل هستند و زندگی متعهدی به هم دارند که باور نکردنیه، و حالا دارند یک موجود کوچیک و بی پناه دیگه رو به جمع خودشون اضافه میکنند، میگفت این بچهها تازه یک ساله که شروع کردند به خوردن میوه و سبزیجات، دفعات اول براشون خیلی سخت بده و حالشون رو به هم میزده... پسر ۹ ساله دیابت داره ولی خودش از خودش مراقبت میکنه ..... خیلی باهوشه،...میگفت من مطمئنم اگه هم چین اتفاقی واسه بچه برادر یا خواهر من هم میافتاد دوست پسرم قبول میکرد که اونا رو به فرزندی قبول کنیم و حالا من همه سعیام رو میکنم که بهترینها رو داشته باشه و به دانشگاه بره، ...جالب اینه که اصلا دلم خوشی از خونواده مثلا همسرش نداره، و خیلی اذیتشون کردند، اما نهایتا این ۲ راهشون رو جدا کردند، و حالا بچههای همکارم پدر بزرگ و مادر بزرگشون (از طرف پدری) رو اصلا ندیده اند...
من که از تنهائی و بیکسی اون ۲ تا بچه بغض داشتم دیدم تو چشمهای خودش هم اشک جمع شده، مدتی فقط نگاه هم کردیم و هر دو سعی کردیم نذاریم اشکها بریزند،
و من فکر میکردم، ما انسانها گاهی اوقات ذهن و روح خودمون رو چنان درگیر مسائل پوچ زندگی میکنیم که ارزشها انسانیتها رو فراموش میکنیم، در صورتی که دنیا پره از چیزای زیبا، پره از دستأیی که منتظرند دست نوزشگری اونا رو لمس کنه و به سمت خودشون بکشه،...
و به خودم فکر میکنم....که چقدر دورم از همه این خوبی ها، و چقدر مونده تا به اونجا برسم، و چقدر زمان کوتاهه،...
تمام من
باد وزید ...
طوفان گرفت ...
سیل آمد ...
هیچ نگاه نکردم،
دلم قرص بود، روحم سیراب
درختها شکستند،
زمین لرزه آمد،
هیچ نگاه نکردم
صبور بودم و بی باک
آوار آمد،
روی سرم خراب شد
هیچ نگاه نکردم
عاشق بودم و پر امید
دلم را میخواهی؟ بگیر مال تو !
جسمم را میخواهی؟ باشد مال تو !
روحم را میخواهی؟ آرزو دارم مال تو باشد
اما ... اگر تو بخواهی ... ...
روحم ... سیراب است و صبور
بی باک است و عاشق ...
میدانی چرا؟ آخر امید دارد و نور
منشور زندگی
آنچنان به آینده میاندیشم و در آن گم شدهام که فکر میکنم:
آیا روزی آینده گذشتهام میشود؟یا نه، با گذشت زمان همه چیز رنگ میبازد!
عشق ...
عشق رونده ای است بدون هیچ توقفی،
و من نزدیک و نزدیک تر میشوم، تا به آن نقطه نورانی برسم...
بیا تا با خیلات و رویاهای گمشده مان زندگی کنیم،
آخر آنها خورشید شبهای تارند،...اگر نکنیم هرگز معنی و لذت زندگی را نفهمیده ایم
و وقتی زمانی رسید که حس کردیم که به آخر خط رسیده ایم دیگر دلیلی برای گریه نیست...
چون دستی داریم که همیشه برای کمک رسانی آماده است..
و آن، نور همیشگی است ...
___________________________
الهام گرفته از آهنگ منشور زندگی: انیگما
هم سفر
سراسر خوبی...
کافیه فقط یک سطر از یک رمان سراسر پاکی رو بخونی و قلبت به رقص در بیاد،....
گاهی کافیه به سفیدی بالهائ یک پرنده خیره بشی و دلت مثل آینه صیقلی بشه...
من تمام این خوبیها رو میخوام...با تمام وجودم میخوام،...میخوام قلبم پر بشه از پاکی و سفیدی، بزرگ بشه مثل یک اقیانوس،...میخوام خالیش کنم از هر چی کینه و بدیه، هر چی دروغ و نیرنگه، هر چی سیاهی و خاموشیه...
میخونم بیشتر میخونم،...به نوای خوش آهنگ عشق گوش میدم و لبریز میشم از عشق، امید، شادی، پاکی، محبت، ...
دلم میخواد لبریز بشم انقدر که دیگه جأیی نباشه،
بیا دستمون رو به هم بدیم و پر کنیم دلهامون رو از هر چی خوبیه...
بیا صیقلی بشیم...
که هر چی تو این دنیا هست همه ش عشقه و نور...
________________________________
ممنون از سپیده عزیز برای "باغ پاییز" ...
گرمای روزهای سردم
توی این هوای دلگیر پائیزی،توی این روزأیی که حتی اول صبح مثل عصر دلگیر میمونه
هوا بوی بارون میده،....
و آفتاب از شهرمون رخت بربسته،...
دل من شادابه
به یک بهانه کوچیک شادابه، به شنیدن صدای آهنگی که آروم از اون دورها میاد...
به نوای آشنایی که میشنوی و درش غرق میشی....
دل من شادابه...
دستانم رو باز میکنم و این هوا رو در آغوش میکشم، میگذارم که نسیم موهام رو نوازش بده ... میخوام در این شادی غرق باشم...
و اینها همه بهانه اند،
بهانه اصلی تو هستی ...
تو خورشید روزهای بی آفتابی...
تو گرمای روزهای سردی...
تو نور روزهای تاریکی...
این همه آرامش رو از من دریغ مکن...
بی تو ؟
چه کنم؟
در نگاهت همه چیز را خواندم
اگر لبانت شرم داشت
چشمانت نداشت
لحظهها و دقایق بر سرم فرود میآیند
زخم دلم چرکین است
مرحمش تویی
دریغ نکن...
October 14, 2009
کودکی

کوچکتر که بودم
دیوارها بلند بود
آرزویم بود که بلندتر شوم ...
آنسوی دیوار را ببینم...
آنور دیوار، دنیای رنگی من بود
دنیای پر رمز و راز ...
دنیای پروانه ها
دنیای پرستوهای عاشق،
بزرگتر میشودم...
چشمم همچنان به آنسوی دیوار بود، ...
چه رویا ها که نداشتم،
چه آرزوها که در سر نبروراندم ...
چشمم آنسوی دیوار بود،
آخر چقدر انتظار؟
تا زمانش سر رسید...
بزرگ شدم...
وقتی بزرگ شدم، آنسوی دیوار را دیدم
آنسوی دیوار را رفتم
...
چیزی نبود ...
آنگاه حسرت روزهای گذشته را خوردم ...
_________________________________________ October 14, 2009 11:41 p.m
"خوداگاهی"Self-Awareness
Red_Flowers_from_Self-Portrait.jpg)
اولین قدم برای توسعه ۵ صلاحیت در خودمون "خوداگاهی"Self-Awareness است، که به احساساتمون گوش بدیم و ازشون درس بگیریم. اگه احساسمون رو نشناسیم و ندونیم چی هستند چطور میتونیم احساس دیگران رو درک کنیم؟ وقتی نسبت به احساسمون آگاهی پیدا کنیم میفهمیم که چه چیزأیی ما رو خوشحال ، ناراحت امیدوار یا ناامید میکنند.هر چه بیشتر آگاهی پیدا کنیم بهتر میتونیم کنترل کنیم، سپس میتونیم انتخاب کنیم که چه عکس العملی نشون بدیم...انتخاب قدرت به همراه میاره...وقتی این توانائی رو داریم که انتخاب کنیم قدرت پیدا میکنیم، قدرتی که هیچ عکس به هیچ قیمتی نمیتونه از ما بگیره... *اولین قدم اینه که تفاوت بین"من فکر میکنم" و "من احساس میکنم" رو درک کنیم، بهترین تمرین اینه که از خودمون بپرسیم آیا این یک احساس که من دارم؟یا یک فکر ، که باعث شده به این نتیجه برسم؟ **با احساساتمون صادق باشیم حتی اگر بین احساسی برامون تلخ و سخته اون رو بیان کنیم...رودررویی با این احساس نتیجه ش بهتر از اینه که بعدا دوباره به خودمون برگرده ... ***Feedback دوستان قابل اعتماد و افراد خانواده بهترین ملک هستند که در مورد رفتارهای خودمون آگاه تر بشیم پس با آغوش باز این Feedback ها رو بپذیریم...همیشه به یاد داشته باشیم که اگه احساساتمون رو بفهمیم خیلی بهتر میتونیم روابطمون با دیگران رو تحت کنترل درریم...از خودمون بپرسیم درون من چه میگذرد؟ حالا به خودتون از ۱ تا ۱۰ نمره بدید.خوداگاهی خودتون رو چطور میسنجید؟ ادامه دارد...
عقل(هوش) احساسی

به دینا گفتم: تو شرایط سختی به سر میبردم...نومید بودم و غمگین، دراز کشیده بودم و فکر میکردم،...واسه یک لحظه چشمم به رز بنفش افتاد، و واقعاً تموم حرفات برام زنده شدن، احساس کردم این که مشکلی نیست .. از پس بزرگتر از این بر اومدم،..نمیدونم چه حسّی بود ولی منو دوباره امیدوار کرد بلند شدم و از اون به بعد هر روز گل رز رو جلو چشمم دارم....
دینا فقط چشماش پر از اشک شده بود شاید فکر نمیکرد انقدر تاثیر گذر باشه...ولی بوده و هست خیلی از بچهها در طی یک سال تحت تاثیر حرفای قشنگش کارهای بزرگی کردند...
کلّ این مبحث راجع به "عقل یا هوش احساسی" هستش که چطور در محیط کار و در زندگی شخصیمون ازش استفاده کنیم. هوش احساسی به این معنی نیست که همیشه "خوب" باشیم بلکه به این معناست که "صادق " باشیم. نسبت به احساساتمون و همینطور احساسات دیگران کاملا آگاهی داشته باشیم.هوش احساسی به این معنی نیست که احساساتی باشیم بلکه به این معناست که در برابر احساساتمون آگاهانه رفتار کنیم، اونها رو بشناسیم و تحت کنترل خودمون در آریم.
برای بالا بردن هوش (عقل) احساسی ۵ صلاحیت لازمه که باید به ترتیب کسب بشن:
و اینکه مزایای این هوش احساسی چیست؟ باید بگم که کسب مهارت هایی از قبیل: حل مشکلات شخصی یا کاری، ارتباطات با دیگران و از همه مهمتر اجتناب از برخورد و کشمکش و احیانا ناسازگاری ...
هوش احساسی مثل یک آژیر خطر میمونه که به ما میگه الان قضیه از چه قراره، وقتی یک احساس نا مطبوع برامون پیش میاد احساس هوشی به ما آلارم میده تا به هوش باشیم و برای کنترل این احساس اقدام کنیم، اولین قانون هوش احساسی به ما میگه: میدان نبردتون رو آگاهانه انتخاب کنید و قبل از ورود به این میدان از خودتون بپرسید آیا این میدان نبرد ارزش اینکه من توش از بین برم رو داره؟ *خیلی جالبه، یک لحظه به زندگی شخصیمون فکر کنیم به دوستان خانواده همسر بچه ها، بارها شده بدون فکر وارد یک مجادله زبانی شدیم که آخرش جز پشیمونی برامون چیزی نداشته، این قانون رو با جون و دل میپرستم، و آویزه گوشم کردم، ... ارزشش رو داره؟... نه!؟... پس چرا خودم رو درگیر کنم؟* ادامه دارد ...

















