‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات روزانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطرات روزانه. نمایش همه پست‌ها

لحظه‌ها


یک دختر عمه دارم که نمیدونم روی هم رفته چند روز از روزهای زندگیمون رو باهم گذروندیم،...شاید خیلی‌ کم...
همسنیم، اما نقطه مشترک زیادی نداریم، بچگی‌‌ها بیشتر با هم همبازی بودیم، بزرگ تر که شدیم دیگه ارتباطمون بیشتر شد رفت و آمد فامیلی،...
زود تر از من ازدواج کرد، بچه دار شد، ...و کلا مسیر زندگیمون جدا بود جدا تر شد،...
حالا چرا این‌ها رو میگم،...هر دفعه که با مادرم حرف میزنم میگه فلانی خواب دیده که... و انواع و اقسام خواب هایی که دختر عمه‌ام
برای من دیده  رو واسم تعریف می‌کنه،...
اما این بار آخر،....
این بار آخر رویأ
یی دیده که فکر هر روز شب منه،
رویاش مشغله‌های روزمره  زندگیمه ،..
و من موندم حیرون که چطور میشه،
چطور میشه که یک نفر که اصلا یادی ازش نمیکنی‌ و برات فقط شده خاطره به خوابش میری، و بهت فکر می‌کنه، ...

وقتی‌ خوب فکر می‌کنم میبینم نه...این خاطره‌ها هر چند ناچیز هر چند کمرنگ ریشه دارند، یه ریشه محکم تو لحظه‌های ناب کودکی، همیشه با ما هستند هر جای دنیا که باشیم....
یادم باشه تا بیشتر به یادش باشم،....
یادم باشه به یاد همه باشم، به یاد همه کسایی که روزی همبازی من همکلاسی من هم دانشکده من بودند....
تا وقت هست قدرشون رو بدونم،
قدر گرمی‌ حضورشون رو، ....
قدر خوبی‌‌هاشون رو....

اولین برف




امروز صبح اولین برف بارید...
خیلی‌ روی زمین نمیمونه اما،..اولین بود،...
صبح زود از پنجره به محیط ساکت و آروم نگاه می‌کنم...
عجیبه،...بعد از سالها دقیقا احساس روز های دور رو دارم
چشم هام رو می‌بندم و به یاد میارم...
عجیبه که بعضی‌ سالهای زندگی‌ از آدم جدا نمیشن
بعضی‌ سالها گم میشن و تو اصلا به یاد نمی‌ یاریشون
بعضی‌ سالها زنده جلو چشمت حاضرن....همیشه...
تو بیداری تو رویا
هنوز خواب باغی‌ رو میبینم که بهترین سالهای نوجوانی رو توش گذروندم
هنوز خواب خونه رو میبینم
هنوز خواب آدم هایی رو میبینم که سالهاست ندیدمشون،
...اما همیشه با من هستند
گاهی وقتی‌ چشم باز می‌کنم نمیدونم  کجا هستم!...
آه...امروز اولین برف بارید....
و من غرق امید و شادی بودم.... وقتی‌ اولین دونه‌های سفید برف روی درخت نشست...
و شادی رو زیر پوستم حس کردم ....

تکرار تلخ غصه





سکوت شب با تکرار دوباره قصّه تلخ شکست... 

با صدای هق هق گریه ها، ....
چشمه اشک‌ها جوشید....
چشمه اشک‌ها خشکید ....
و من در عجبم از این دنیای بی‌ وفا، که با دلسنگی تمام گٔل‌ها رو پر پر میکنه، و بعد به حقیقتی تلخ میرسم که مرگ در همین نزدیکیست، در چند قدمی‌ ما،....وقت کوتاهه، باید همه رو دوست داشته باشم و دلی‌ رو نشکنم...
وقت کوتاهه....
.....


تمام اختیارم



لحظه شماری کردم تا بیام و براتون بگم،...
بگم که چی‌ پیدا کردم،...
می‌خوام پیتزا درست کنم، یک دستور خمیر جدید، با یک سینی مخصوص پیتزا جدید، همه چیز آماده است، رادیو رو روشن می‌کنم، گوینده در مورد آهنگ‌های دهه ۸۰ صحبت میکنه، من همینطور که گوش میدم، سس پیتزا رو روی خمیر میدم و ..پنیر پیتزا..مخلفات...
یکهو انگار شوک بهم وارد می‌شه، قاشق از دستم می‌افته، ...
....
تا به حال شده بگردی و بگردی..ولی‌ ندونی واسه چی‌ داری میگردی؟

بعد اون چیزی که دنبالشی یکهو زنده جلو چشمات بیاد،
 با شنیدن این آهنگ چنین حسی به من دست داد، انگار دوباره ۱۵ ساله شدم، تو اون باغ قشنگ تو شهر قشنگم، جائی‌ که خیلی‌ دوره، جائی‌ که به خوابم میاد و برای دیدنش بیقرارم،
  ۱۵ سالگی و لحظه هایی که فکر میکنی‌ همیشه عاشقی .... انگار تک تک سلول‌های بدنم به رقص در میاد، بیشتر از ۱۰ ساله که نشنیدمش ولی‌ زاویه زاویه موسیقی‌ تو ذهنمه....

...وای که شب دنیای منه،

روزچه اهمیتی داره وقتی‌ که شب انقدر پر رمز و رازه،...
صدأیی میشنوم... چیزی بین دیوارها در حال شکستنه، ..
یادت باشه که وقتی‌ در کوچه پس کوچه‌های روح سرگردانم قدم میزنی‌ سفید بپوشی‌،... 
وای که تو تمام اختیار رو از من میگیری،...
شب‌ها و روزها پشت سر هم میگذارند و من هرگز به این نمیندیشم که چرا؟
چون تو کمک میکنی‌ من خودم رو فراموش کنم،
وای که تو تمام اختیار رو از من میگیری،...
بگذار در جنگل رو
یا‌هایم زندگی‌ کنم،
من توان بلند شدن و جنگیدن ندارم،...
من توان باور کردن یک فردای جدید رو ندارم،..
اما میدونم باید به چیزی ایمان
بیارم،
پس بذار ایمان
بیارم
که فردایی وجود نداره،...




پناهگاه





چند روزی میشد که تو خودش بود، مثل سابق نه میگفت و نه میخندید، همش فکر می‌کردم چی‌ شده تا اینکه دیروز، اون یکی‌ همکارم ازش پرسید بگو که داری صاحب یک بچه جدید میشی‌...
با تعجب نگاهش کردم، اینجوری ادامه داد که خواهر شریک زندگیش ۲ تا بچه داره یک پسر ۹ ساله و یک دختر ۶ ساله، مادر بچه‌ها از لحاظ فکری مریضه، از خونه اصلا بیرون نمیره، از ظاهر شدن تو جمع پرهیز میکنه، همش فکر می‌کنه چاق یا زشته یا مردم اونو با دست به هم نشون میدان، تا اینکه اینجور تصمیم گرفته شده که این مادر صلاحیت بزرگ کردن این بچه‌ها رو نداره و میخوان از مادر جداشون کنند، گفت: حتی وقتی‌ برای بردن بچه‌ها اومدن رفته طبقه بالا و پائین نیومده، حالا ۲ برادر این خواهر تصمیم گرفتند که هر کدوم یکی‌ از این بچه‌ها رو به فرزندی قبول کنند،همکارم خودش ۲ پسر ۸ و ۶ ساله داره، جالبه که هنوز ازدواج نکرده با پدر بچه‌ها ولی‌ درست مثل یک زن و شوهر زندگی‌ میکنند، خانواده همکارم که شامل پدر و مادرشون هستند هم طبقه بالا زندگی‌ میکنند که کلی‌ کمک حالشون هستند، حالا این تصور میاد تو ذهنمون که چرا؟ چیزی که روزهای اول واسه من هم سوال بود، ولی‌ این ۲ نفر به قدری برای هم احترام قائل هستند و زندگی‌ متعهدی به هم دارند که باور نکردنیه، و حالا دارند یک موجود کوچیک و بی‌ پناه دیگه رو به جمع خودشون اضافه میکنند، میگفت این بچه‌ها تازه یک ساله که شروع کردند به خوردن میوه و سبزیجات، دفعات اول براشون خیلی‌ سخت بده و حالشون رو به هم میزده... پسر ۹ ساله دیابت داره ولی‌ خودش از خودش مراقبت می‌کنه ..... خیلی‌ باهوشه،...میگفت من مطمئنم اگه هم چین اتفاقی‌ واسه بچه برادر یا خواهر من هم می‌افتاد دوست پسرم قبول میکرد که اونا رو به فرزندی قبول کنیم و حالا من همه سعی‌‌ام رو می‌کنم که بهترین‌ها رو داشته باشه و به دانشگاه بره، ...جالب اینه که اصلا دلم خوشی از خونواده مثلا همسرش نداره، و خیلی‌ اذیتشون کردند، اما نهایتا این ۲ راهشون رو جدا کردند، و حالا بچه‌های همکارم پدر بزرگ و مادر بزرگشون (از طرف پدری) رو اصلا ندیده اند...
من که از تنهائی‌ و بیکسی اون ۲ تا بچه بغض داشتم دیدم تو چشم‌های خودش هم اشک جمع شده، مدتی فقط نگاه هم کردیم و هر دو سعی‌ کردیم نذاریم اشک‌ها بریزند،
و من فکر می‌کردم، ما انسان‌ها گاهی‌ اوقات ذهن و روح خودمون رو چنان درگیر مسائل پوچ زندگی‌ می‌کنیم که ارزش‌ها انسانیت‌ها رو فراموش می‌کنیم، در صورتی که دنیا پره از چیزای زیبا، پره از دستأیی که منتظرند دست نوزشگری اونا رو لمس کنه و به سمت خودشون بکشه،...
و به خودم فکر می‌کنم....که چقدر دورم از همه این خوبی‌ ها، و چقدر موند
ه تا به اونجا برسم، و چقدر زمان کوتاهه،...

سمینار امسال


یک سمینار سالانه هست که امسال برای سومین سال توش شرکت داشتم.همکارانمون از سراسر آنتاریو جمع میشن و یک جمع گرم و صمیمی‌ رو تشکیل میدن، کسی‌ که این سمینار‌ها رو برگزار میکنه یک موجود دوست داشتنی، یک زن ایتالیأیی ساکن آمریکا، دینا ست، که وجودش پر از شور زندگی و کلامش پر از نور، هر کسی‌ رو از هر گروه سنی‌ و هر عقیده و مسلکی به خودش جذب میکنه چون از عشق به زندگی‌ میگه. امسال هم مثل سالهای دیگه این سمینار در یک روز پائیزی بارونی‌ برگزار شد...راس ساعت ۹ صبح جلو هتل بودم ماشین رو به دربون سپردم و با عجله به طبقه بالا رفتم، همه بودن ۱۷ نفر منتظرم بودند، دینا با دیدنم جلو اومد محکم همیدگه رو در آغوش گرفتم و دوباره به خاطر ازدواجش بهش تبریک گفتم، همکارم رو به دینا گفت هنوز خسته نشدی از شنیدن این جمله و دینا با همون شور همیشگیش گفت نه!

دینا پر از انرژیه سراسر دنیا رو گشته و کلاسهاش رو در هر گوشه دنیا برپا میکنه، خیلی‌ خوشحال بود که ازدواجش باعث نشده که دیگه نتونه این سفر‌ها رو انجام بده، در فواصل کلاس که از ساعت ۹ صبح تا ۴ بعد ازظهر بود عکس‌های عروسیش رو رو پرده بزرگ به نمایش گذشت، تک تک افراد توی کلاس که در رده‌های سنی‌ مختلفی‌ هستند پر از اشتیاق هستند، اشتیاق اینکه امسال دینا برامون چی‌ میگه، و تنها اون مطلب ساده نیستند، اون لحظه هایی هستند که همگی‌ از زندگی‌ شخصیشون با هم شریک میشن، درد‌ها رنج‌ها و شادی هست که با هم شریک میشن، همه هیجان زده هستند که بعد از یک سال دوباره با هم همه یک جا جمع شدیم.

دینا سال گذشته به تک تکمون یک ٔگل روز بنفش داد، بهمون گفت ٔگل روز رو براتون انتخاب کردم چون خیلی‌ special و می‌خوام هر زمان که به این ٔگل روز نگاه می‌کنید به یاد بیارید که به عنوان یک زن شما هم special هستین، خودتون رو باور کنید ونگذارید که در جریان زندگی‌ حوادث ناگوار شما رو از یا در بیارن،....یادمه لحظه خداحافظی همه گریه میکردند و برای من خیلی‌ عجیب بود که فوران احساساتی رو میدیدم که همیشه فکر می‌کردم مختص ما ایرانی‌‌ها و شرقی هاست، ولی‌ اینطور نبود....

می‌خوام مطلب سمینار امسال رو با شما شریک بشم، ...

امیدوارم که برای شما هم ایجاد انگیزه کنند همینطور که برای من کردند....