۲ سال قبل
نمایش پستها با برچسب شأعرانه ها. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب شأعرانه ها. نمایش همه پستها
قلب صیقلی
نوشته شده توسط
Sara Beti
وقتی به آینه نگاه کرد خودش رو ندید
گم شده بود
چند وقتی میشد که گم شده بود
شاد بود و خندون سرحال بود و عاشق اما گم شده بود
آخه معنای همه اینها رو گم کرده بود
دلش خواست تا قلبش دوباره سفید بشه
روحش دوباره صیقلی بشه
دلش خواست به تک ستاره ش تو آسمون خیره بشه
همون تک ستاره که بهش امید میده
نور میده
وعده فردای آفتابی رو میده
دلش خواست هیچ ابری رو تک ستاره رو نپوشونه
دلش خواست تک ستاره تو شب سرد و تاریک فانوس راهش باشه
دلش خواست …
دلش همه اینها رو خواست
قطره اشکی چکید
خودش رو تو آینه ندید
باور
نوشته شده توسط
Sara Beti
ای دوست
مرا به رودخانه باورها و رویاها ببر
روحم را ببین، قلبم را ببین
باید پرواز کنم...اما...
عهد میبندم که بازگردم
زمانی که سکوت آسمانها را فرا گرفته باشد
ای دوست بازمیگردم
در بینهایت به دنبال تو خواهم گشت
و به تو خواهم رسید
بگذار امید داشته باشم
که روزی همه ما به آرامش خواهیم رسید
در رودخانه رؤیاها و باورها یمان.......
خواب
نوشته شده توسط
Sara Beti
تا به حال خواب پرواز رو دیدی؟
که یهو اوج میگیری و به آسمونها میری؟!...
میائی به سطح زمین و دوباره به اوج میری!!
تا بحال خواب راه رفتن روی آب رو دیدی؟
که سبکبال مثل یک نسیم از روی موجهای آب میپری؟
زیر پات خالیه ولی اطمینان داری که غرق نمیشی؟
که یهو اوج میگیری و به آسمونها میری؟!...
میائی به سطح زمین و دوباره به اوج میری!!
تا بحال خواب راه رفتن روی آب رو دیدی؟
که سبکبال مثل یک نسیم از روی موجهای آب میپری؟
زیر پات خالیه ولی اطمینان داری که غرق نمیشی؟
من خوابشون رو دیدم ...
من خواب مکانهای دوری رو دیدم که نمیشناختم، ولی سخت بهشون دلبسته بودم،...
خواب دخترکی ...گوشه ای از دنیا که با رویای عروسکی با خواب میره که شاید هیچ وقت به دست نیاره،....
خواب مردی با دلی پر از نور و روشنی، که تنهاست، ....و به فرداها چشم دوخته،...
خواب خونه ای بزرگ که از هر طرف دری داره به سوی روشنی،...
و تو نمیدونی این آدم ها کی هستند، این اتاق کجاست...
تو کی هستی؟
اینجا چه میکنی؟!!!
من خوابشون رو دیدم،...
ولی...نه! صبر کن!...
نکنه که اینها خواب نبودند؟!....
خواب دخترکی ...گوشه ای از دنیا که با رویای عروسکی با خواب میره که شاید هیچ وقت به دست نیاره،....
خواب مردی با دلی پر از نور و روشنی، که تنهاست، ....و به فرداها چشم دوخته،...
خواب خونه ای بزرگ که از هر طرف دری داره به سوی روشنی،...
و تو نمیدونی این آدم ها کی هستند، این اتاق کجاست...
تو کی هستی؟
اینجا چه میکنی؟!!!
من خوابشون رو دیدم،...
ولی...نه! صبر کن!...
نکنه که اینها خواب نبودند؟!....
درخت
نوشته شده توسط
Sara Beti
نازک بودم و شکننده،
لرزان بودم و پر هراس
به دست باد ...
فکر کردم نورخورشید آرامش بخش روح خستهام باشد ... تنم را سوزاند
آب رود، سیراب کننده روح تشنهام باشد ... تنم را لرزاند
به جان خریدمش ، آخر من درختی بودم...
با دلی پر امید به آینده،
که پر باری برگهایم سایه بان دلم تنهایم شود...دریغ...
تو تابیدی و سیرابم کردی اما روحم را ندیدی،
دلم خستهام را ندیدی،
حالا من درختیام پر بار و صبور،
مردمان زیر سایهام نفس تازه میکنند،
اما روحی ندارم ....
روحم را پس بده
تا با سخاوت بیشتری ببخشم آنچه که می بخشم ...
تمام من
نوشته شده توسط
Sara Beti
باد وزید ...
طوفان گرفت ...
سیل آمد ...
هیچ نگاه نکردم،
دلم قرص بود، روحم سیراب
درختها شکستند،
زمین لرزه آمد،
هیچ نگاه نکردم
صبور بودم و بی باک
آوار آمد،
روی سرم خراب شد
هیچ نگاه نکردم
عاشق بودم و پر امید
دلم را میخواهی؟ بگیر مال تو !
جسمم را میخواهی؟ باشد مال تو !
روحم را میخواهی؟ آرزو دارم مال تو باشد
اما ... اگر تو بخواهی ... ...
روحم ... سیراب است و صبور
بی باک است و عاشق ...
میدانی چرا؟ آخر امید دارد و نور
بی تو ؟
نوشته شده توسط
Sara Beti
دوست داشتم تا آخرین لحظه دستانت را در دستانم بفشارم
در نی نی عمیق چشمان سیاهت زیبایی شب را ببینم..
نگاهت را از من گرفتی
دستانت را از من گرفتی
حالا...
بی حضور نگاهت
بی حضور گرمای دستت
چه کنم؟
چه کنم؟
***
در نگاهت همه چیز را خواندم
October 14, 2009
در نگاهت همه چیز را خواندم
احتیاج نبود به گفتن
اگر لبانت شرم داشت
چشمانت نداشت
لحظهها و دقایق بر سرم فرود میآیند
زخم دلم چرکین است
مرحمش تویی
دریغ نکن...
_________اگر لبانت شرم داشت
چشمانت نداشت
لحظهها و دقایق بر سرم فرود میآیند
زخم دلم چرکین است
مرحمش تویی
دریغ نکن...
October 14, 2009
کودکی
نوشته شده توسط
Sara Beti

کوچکتر که بودم
دیوارها بلند بود
آرزویم بود که بلندتر شوم ...
آنسوی دیوار را ببینم...
آنور دیوار، دنیای رنگی من بود
دنیای پر رمز و راز ...
دنیای پروانه ها
دنیای پرستوهای عاشق،
بزرگتر میشودم...
چشمم همچنان به آنسوی دیوار بود، ...
چه رویا ها که نداشتم،
چه آرزوها که در سر نبروراندم ...
چشمم آنسوی دیوار بود،
آخر چقدر انتظار؟
تا زمانش سر رسید...
بزرگ شدم...
وقتی بزرگ شدم، آنسوی دیوار را دیدم
آنسوی دیوار را رفتم
...
چیزی نبود ...
آنگاه حسرت روزهای گذشته را خوردم ...
_________________________________________ October 14, 2009 11:41 p.m
اشتراک در:
پستها (Atom)










