‏نمایش پست‌ها با برچسب شأعرانه ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شأعرانه ها. نمایش همه پست‌ها

غریبه



انگار که سالهاست دیدمش،
انگار که سالهاست بر درم میزند
سالهاست که در دستانش چیزی برایم دارد
 
انگار سالهاست میشناسمش
انگار که سالهاست با غریبی ایش آشنایم
انگار که سالهاست حضورش طراوت ابرهای سفید را دارد
و ورودش نسیم بهاری را با خود میاورد
 
انگار که سالهاست میشناسمش
انگار سالهاست که از من دور است

قلب صیقلی



وقتی‌ به آینه نگاه کرد خودش رو ندید
گم شده بود
چند وقتی‌ میشد که گم شده بود
شاد بود و خندون سرحال بود و عاشق اما گم شده بود
آخه معنای همه اینها رو گم کرده بود
دلش خواست تا قلبش دوباره سفید بشه
روحش دوباره صیقلی بشه
دلش خواست به تک ستاره ش تو آسمون خیره بشه
همون تک ستاره که بهش امید میده
نور میده
وعده فردای آفتابی رو میده
دلش خواست هیچ ابری رو تک ستاره رو نپوشونه
دلش خواست تک ستاره تو شب سرد و تاریک فانوس راهش باشه
دلش خواست …
دلش همه اینها رو خواست
قطره اشکی چکید
خودش رو تو آینه ندید




آفتاب

 .........
و در کنج تنهایی ام
شمع هایی که با هزاران امید روشن کرده بودم خاموش کردم
و  به انتظار دمیدن صبح نشستم
که گرمای هزاران شمع هم به پای روشنی و گرمای خورشید نخواهد رسید
زیر آفتاب آبتنی خواهم کرد 

و غبار دل خواهم شست
..........

باور




ای دوست
مرا به رودخانه باور‌ها و رویاها ببر
روحم را ببین، قلبم را ببین
باید پرواز کنم...اما...
عهد می‌بندم که بازگردم
زمانی‌ که سکوت آسمان‌ها را فرا گرفته باشد
ای دوست بازمیگردم
در بینهایت به دنبال تو خواهم گشت
و به تو خواهم رسید
بگذار امید داشته باشم
که روزی همه ما به آرامش خواهیم رسید
در رودخانه رؤیا‌ها و باورها یمان.......


خواب


 
تا به حال خواب پرواز رو دیدی؟
که یهو اوج میگیری و به آسمونها میری؟!...
میائی‌ به سطح زمین و دوباره به اوج میری!!
تا بحال خواب راه رفتن روی آب رو دیدی؟
که سبکبال مثل یک نسیم از روی موج‌های آب میپری؟
زیر پات خالیه ولی‌ اطمینان داری که غرق نمیشی‌؟
من خوابشون رو دیدم ...
من خواب مکان‌های دوری رو دیدم که نمیشناختم، ولی‌ سخت بهشون دلبسته بودم،...
خواب دخترکی ...گوشه ای‌‌ از دنیا که با رویای عروسکی با خواب میره که شاید هیچ وقت به دست نیاره،....
خواب مردی با دلی‌ پر از نور و روشنی، که تنهاست، ....و به فردا‌ها چشم دوخته،...
خواب خونه ای‌‌ بزرگ که از هر طرف دری داره به سوی روشنی،...
و تو نمیدونی این آدم ها کی‌ هستند، این اتاق کجاست...
تو کی‌ هستی‌؟
اینجا چه میکنی‌؟!!!
من خوابشون
رو دیدم،...
ولی‌...نه‌! صبر کن!...
نکنه که اینها خواب نبودند؟!....



درخت



نازک بودم و شکننده،
لرزان بودم و پر هراس
به دست باد ...
فکر کردم نورخورشید آرامش بخش روح خسته‌ام باشد ... تنم را سوزاند
آب رود
، سیراب کننده روح تشنه‌ام باشد ... تنم را لرزاند
به جان خریدمش ، آخر من درختی بودم...
با دلی‌ پر امید به آینده
،
که پر باری برگ‌هایم سایه بان دلم تنهایم شود...دریغ...
تو تابیدی و سیرابم کردی اما روحم را ندیدی
،
دلم خسته‌ام را ندیدی،
حالا من درختی‌ام پر بار و صبور،
مردمان زیر سایه‌ام نفس تازه میکنند،

اما روحی‌ ندارم ....
روحم را پس بده

تا با سخاوت بیشتری ببخشم آنچه که می بخشم ...

حیات خلوت




بهار آمد و رفت، ولی‌ در حیات ما بهار نیامد،
درختها شکوفه زدند و برگشان ریخت...
ولی‌ دل‌ تنها‌ی من شکوفه نزد ...
تو را خواستم با تمام خوبی‌ هایت
ولی‌ نیامدی...نگاهم کردی، ولی‌ قدمی‌ برنداشتی،...
من محکوم شدم، محکوم به زمستان سرد...
تنها
در حیات خلوت دلم....








تمام من




باد وزید ...
طوفان گرفت ...
سیل آمد ...
هیچ نگاه نکردم،
دلم قرص بود، روحم سیراب 

درخت‌ها شکستند،
زمین لرزه آمد،
هیچ نگاه نکردم
صبور بودم و بی‌ باک
آوار آمد،
روی سرم خراب شد
هیچ نگاه نکردم
عاشق بودم و پر امید
دلم را میخواهی‌؟ بگیر مال تو !
جسمم را میخواهی‌؟ باشد مال تو !
روحم را میخواهی‌؟ آرزو دارم مال تو باشد 

اما ... اگر تو بخواهی ... ...


روحم ... سیراب است و صبور
بی‌ باک است و عاشق ...
میدانی چرا؟ آخر امید دارد و نور

بی‌ تو ؟



دوست داشتم تا آخرین لحظه دستانت را در دستانم بفشارم
در نی‌ نی‌ عمیق چشمان سیاهت زیبایی شب را ببینم..
نگاهت را از من گرفتی‌
دستانت را از من گرفتی‌
حالا...
بی‌ حضور نگاهت
 بی‌ حضور گرمای دستت
  چه کنم؟  

 ***

در نگاهت همه چیز را خواندم
احتیاج نبود به گفتن
اگر لبانت شرم داشت
چشمانت نداشت
لحظه‌ها و دقایق بر سرم فرود می‌آیند
زخم دلم چرکین است
مرحمش تویی
دریغ نکن...
_________
October 14, 2009 

کودکی




کوچکتر که بودم
دیوارها بلند بود
آرزویم بود که بلندتر شوم ...
آنسوی دیوار را ببینم...
آنور دیوار، دنیای رنگی من بود
دنیای پر رمز و راز ...
دنیای پروانه ها
دنیای پرستوهای عاشق،
بزرگتر میشودم...
چشمم همچنان به آنسوی دیوار بود، ...
چه رویا ها که نداشتم،
چه آرزوها که در سر نبروراندم ...
چشمم آنسوی دیوار بود،
آخر چقدر انتظار؟
تا زمانش سر رسید...
بزرگ شدم...
وقتی‌ بزرگ شدم، آنسوی دیوار را دیدم
آنسوی دیوار را رفتم
...
چیزی نبود ...
آنگاه حسرت روزهای گذشته را خوردم ...

_________________________________________

October 14, 2009 11:41 p.m