چه کنم؟
در نگاهت همه چیز را خواندم
اگر لبانت شرم داشت
چشمانت نداشت
لحظهها و دقایق بر سرم فرود میآیند
زخم دلم چرکین است
مرحمش تویی
دریغ نکن...
October 14, 2009
تا دوباره دیدن تو دست و رویم را نخواهم شست ای عطر درست

_________________________________________ October 14, 2009 11:41 p.m
Red_Flowers_from_Self-Portrait.jpg)
اولین قدم برای توسعه ۵ صلاحیت در خودمون "خوداگاهی"Self-Awareness است، که به احساساتمون گوش بدیم و ازشون درس بگیریم. اگه احساسمون رو نشناسیم و ندونیم چی هستند چطور میتونیم احساس دیگران رو درک کنیم؟ وقتی نسبت به احساسمون آگاهی پیدا کنیم میفهمیم که چه چیزأیی ما رو خوشحال ، ناراحت امیدوار یا ناامید میکنند.هر چه بیشتر آگاهی پیدا کنیم بهتر میتونیم کنترل کنیم، سپس میتونیم انتخاب کنیم که چه عکس العملی نشون بدیم...انتخاب قدرت به همراه میاره...وقتی این توانائی رو داریم که انتخاب کنیم قدرت پیدا میکنیم، قدرتی که هیچ عکس به هیچ قیمتی نمیتونه از ما بگیره... *اولین قدم اینه که تفاوت بین"من فکر میکنم" و "من احساس میکنم" رو درک کنیم، بهترین تمرین اینه که از خودمون بپرسیم آیا این یک احساس که من دارم؟یا یک فکر ، که باعث شده به این نتیجه برسم؟ **با احساساتمون صادق باشیم حتی اگر بین احساسی برامون تلخ و سخته اون رو بیان کنیم...رودررویی با این احساس نتیجه ش بهتر از اینه که بعدا دوباره به خودمون برگرده ... ***Feedback دوستان قابل اعتماد و افراد خانواده بهترین ملک هستند که در مورد رفتارهای خودمون آگاه تر بشیم پس با آغوش باز این Feedback ها رو بپذیریم...همیشه به یاد داشته باشیم که اگه احساساتمون رو بفهمیم خیلی بهتر میتونیم روابطمون با دیگران رو تحت کنترل درریم...از خودمون بپرسیم درون من چه میگذرد؟ حالا به خودتون از ۱ تا ۱۰ نمره بدید.خوداگاهی خودتون رو چطور میسنجید؟ ادامه دارد...

کلّ این مبحث راجع به "عقل یا هوش احساسی" هستش که چطور در محیط کار و در زندگی شخصیمون ازش استفاده کنیم. هوش احساسی به این معنی نیست که همیشه "خوب" باشیم بلکه به این معناست که "صادق " باشیم. نسبت به احساساتمون و همینطور احساسات دیگران کاملا آگاهی داشته باشیم.هوش احساسی به این معنی نیست که احساساتی باشیم بلکه به این معناست که در برابر احساساتمون آگاهانه رفتار کنیم، اونها رو بشناسیم و تحت کنترل خودمون در آریم.
برای بالا بردن هوش (عقل) احساسی ۵ صلاحیت لازمه که باید به ترتیب کسب بشن:
و اینکه مزایای این هوش احساسی چیست؟ باید بگم که کسب مهارت هایی از قبیل: حل مشکلات شخصی یا کاری، ارتباطات با دیگران و از همه مهمتر اجتناب از برخورد و کشمکش و احیانا ناسازگاری ...
هوش احساسی مثل یک آژیر خطر میمونه که به ما میگه الان قضیه از چه قراره، وقتی یک احساس نا مطبوع برامون پیش میاد احساس هوشی به ما آلارم میده تا به هوش باشیم و برای کنترل این احساس اقدام کنیم، اولین قانون هوش احساسی به ما میگه: میدان نبردتون رو آگاهانه انتخاب کنید و قبل از ورود به این میدان از خودتون بپرسید آیا این میدان نبرد ارزش اینکه من توش از بین برم رو داره؟ *خیلی جالبه، یک لحظه به زندگی شخصیمون فکر کنیم به دوستان خانواده همسر بچه ها، بارها شده بدون فکر وارد یک مجادله زبانی شدیم که آخرش جز پشیمونی برامون چیزی نداشته، این قانون رو با جون و دل میپرستم، و آویزه گوشم کردم، ... ارزشش رو داره؟... نه!؟... پس چرا خودم رو درگیر کنم؟* ادامه دارد ...

یک سمینار سالانه هست که امسال برای سومین سال توش شرکت داشتم.همکارانمون از سراسر آنتاریو جمع میشن و یک جمع گرم و صمیمی رو تشکیل میدن، کسی که این سمینارها رو برگزار میکنه یک موجود دوست داشتنی، یک زن ایتالیأیی ساکن آمریکا، دینا ست، که وجودش پر از شور زندگی و کلامش پر از نور، هر کسی رو از هر گروه سنی و هر عقیده و مسلکی به خودش جذب میکنه چون از عشق به زندگی میگه. امسال هم مثل سالهای دیگه این سمینار در یک روز پائیزی بارونی برگزار شد...راس ساعت ۹ صبح جلو هتل بودم ماشین رو به دربون سپردم و با عجله به طبقه بالا رفتم، همه بودن ۱۷ نفر منتظرم بودند، دینا با دیدنم جلو اومد محکم همیدگه رو در آغوش گرفتم و دوباره به خاطر ازدواجش بهش تبریک گفتم، همکارم رو به دینا گفت هنوز خسته نشدی از شنیدن این جمله و دینا با همون شور همیشگیش گفت نه! دینا پر از انرژیه سراسر دنیا رو گشته و کلاسهاش رو در هر گوشه دنیا برپا میکنه، خیلی خوشحال بود که ازدواجش باعث نشده که دیگه نتونه این سفرها رو انجام بده، در فواصل کلاس که از ساعت ۹ صبح تا ۴ بعد ازظهر بود عکسهای عروسیش رو رو پرده بزرگ به نمایش گذشت، تک تک افراد توی کلاس که در ردههای سنی مختلفی هستند پر از اشتیاق هستند، اشتیاق اینکه امسال دینا برامون چی میگه، و تنها اون مطلب ساده نیستند، اون لحظه هایی هستند که همگی از زندگی شخصیشون با هم شریک میشن، دردها رنجها و شادی هست که با هم شریک میشن، همه هیجان زده هستند که بعد از یک سال دوباره با هم همه یک جا جمع شدیم. دینا سال گذشته به تک تکمون یک ٔگل روز بنفش داد، بهمون گفت ٔگل روز رو براتون انتخاب کردم چون خیلی special و میخوام هر زمان که به این ٔگل روز نگاه میکنید به یاد بیارید که به عنوان یک زن شما هم special هستین، خودتون رو باور کنید ونگذارید که در جریان زندگی حوادث ناگوار شما رو از یا در بیارن،....یادمه لحظه خداحافظی همه گریه میکردند و برای من خیلی عجیب بود که فوران احساساتی رو میدیدم که همیشه فکر میکردم مختص ما ایرانیها و شرقی هاست، ولی اینطور نبود.... میخوام مطلب سمینار امسال رو با شما شریک بشم، ... امیدوارم که برای شما هم ایجاد انگیزه کنند همینطور که برای من کردند....


صبح که بیدار شدم کمی دور تر از من نشسته بود... ساکت و آروم... از رویاش خودم رو روی تخت رها کردم....چشم هام رو بستم، صدای آب رو شنیدم....لحظه ای چشمات رو بند...تو هم میشنوی؟؟؟!!!
فهمیدم حرف زیاد داره واسه گفتن...
چشمهای ورم کرده ش حاکی از گریههای شبونه اش بود....
فکر کردم خواب میبینم ولی اون واقعی بود....
پرسیدم: خوبی؟
گفت: میخوام برم یه جای دور ... اگر مدتی بهت سر نزدم از من دلخور نباش...
پرسیدم: کجا؟
گفت: جأیی که دست هیچ کس به من نرسه من باشم و باد و دریا....
من باشم و نسیم خنک و گرمای آفتاب....
ریزش بارون باشه و صدای آبشار....
خنیدم....چنین جأی هست؟....ناباورانه به سمتم برگشت گفت: هست!....
یک روز با خودم تو رو میبرم تا ببینی....وقتی خسته باشی تنت رو به آب میسپری...
وقتی نامید باشی تنت رو به گرمی آفتاب میسپری، وقتی گریه میکنی بارون اشکات رو میشوره..
هست !!... با خودم یک رو میبرمت....تا توی باد بدوی،...و با نسیم یکی بشی....
قلبم میزد....
یعنی میشد؟یعنی میشد من هم اونجا باشم؟!!!!

تا به حال این اتفاق برات افتاده که یک چیز ارزشمند یا یک شخص ارزشمند رو خیلی دوست داشته باشی و بدونی داری از دست میدیش؟... تا حالا شده که به خاطر عشق از چیزی یا کسی بگذری؟ میدونی اگه نداشته باشیش میگذره ولی سخت میگذره... بعد با تمام وجود رهاش کنی،...به دست باد بسپریش؟ بعد شده که به تو برگرده؟ ... من مطمئن هستم دوباره برمیگرده اون حس ناشناخته ... اون آرامش خیال به تو برمیگرده... پس اگه دچار چنین حالی شدی رهاش کن،... از قلبت جداش کن،... و ببین چطور به سمت تو برمیگرده...

میخونم و چشمام بارونی میشن،... تو این عصر تکنولوژی که دیگه از نامه کاغذی خبری نیست، فکر میکنی نامههای الکترونیکی اون حس لطیف و عاشقانه رو ندارند، ولی من خوندم و چشمام بارونی شد،...دلم پر امید شد، حس کردم بودنم مهمه، حس کردم کسی هست که با دیدن نامه من دلش گرم میشه و منو دلگرم میکنه،...گاهی اوقات هر روز همو میبینیم ولی یادمون میره که به امید چه حرفها و لبخندهای گرمی زنده ایم،...دیگه نمیخوام فراموش کنم احساس کردم دوباره میخوام بنویسم، من سالها نوشتم دونه دونه خنده هام ، گریه هام ، احساس هام رو به کاغذ کشیدم، سالها کاغذ سیاه کردم، وقتی برگشتم به اون خونه که مثل جون دوستش دارم میخواستم همشونو توی حیات بسوزونم ،..آخ که چقدر ظالمم من،... نه دیگه نمیسوزونم، همین امروز میرم و یک دفتر قشنگ میخرم و دوباره شروع میکنم به نوشتن، به نوشتن نه تنها تیرگیها بلکه روشنی ها،...و میخوام تموم روشنأیها رو با تمام دنیا قسمت کنم،...اره دلم گاهی پر از تاریکی میشه ولی با نور امید ابرهای سیاه رو پس میزنم، ... میخونم میرقصم و پسشون میزنم،... راستی میدونستی من همیشه تو رویاهام میرقصم؟!،...

بر ستاره نشستهام... تو کجائی؟ اینجا سرد است و آبی رنگ، من از راهی دور آمده ام،... به من گفتند: آن دور دستها جأیست به نام "زمین"، پر است از آدمها با شکلها ی مختلف، بعضیها سفید بعضیها سیاه بعضیها سرخ، به من گفته اند این مردمان حتی رنگ چشمانشان هم با هم فرق دارد،... پس کجائی؟اینجا سرد است و آبی رنگ،... به من گفتند در "زمین" آدمها کار میکنند، میخوابند، گریه میکنن شادی میکنند میرقصند، میجنگند، شکست میخورند، پیروز میشوند،... و دوباره زندگی از سر میگیرند،.... من اینجا تنها نشستهام بر روی یک ستاره، پس کجائی؟اینجا سرد است و آبی رنگ، ... گفتند روی زمین مردم میمیرند و به دنیا میآیند، کاش کسی پیدا شود از او بپرسم بعد از مرگ چه میشود؟آیا دوباره به اینجا بازمیگردند؟یا به دنبال زندگی تازه خود روان دیاری جدید میشوند؟!... گفتند اینجا مردم "قلب" دارند،...من ماندهام قلب چیست؟ گفتند در قلبشان عشق هست، کینه هست، محبت هست، حسد هست!!...من قلب پر از عشق میخواهم،...پر از نور میخواهم،....پس تو کجائی؟ قلبت را نشانم بده،... ...

خواب میبینم که دارم فرار میکنم،... از حقیقت یا رویا نمیدونم ,… فقط یک احساس خوب دارم میدونم که هر چی بیشتر میدوم، سر شار تر میشم از امید و انرژی...همین امروز خودم رو خوب تو آینه دیدم، همه چیز رو فهمیدم ... خیلی ساده بود فقط سالهای سال بود بهش گرفتار بودم،... امروز حقیقت جلو چشمام جون گرفتن میدونم پس اون پرده نامریی دیگه هیچ چیز پنهان نمیمونه، اون نوری رو که از حقیقت دیدم دیگه نمیذاره هیچ چیز سیاهی رو ببینم،احساس میکنم میشه از رویا گذشت و به واقعیت رسید، احساس میکنم این همه سال با زندگی قهر بودم، با قشنگی هاش با خوبی هاش، ... نگاه باغ میکنم، نگاه گلها میکنم و شاپرک ها، نگاه انارهای دون شده روی میز، نگاه زندگی میکنم، ...نگاه قرص ماه میکنم، آه ...دوباره نگاهی به خودم، و لبخند میزنم من سعی خودم رو میکنم ...خودم رو پیدا میکنم حتی اگه تا ته دنیا طول بکشه...آخه به خودم مدیونم ....تا دنیا چقدر با من هم نفس باشه،....

این روزا سرم گیج میره از بس که موضوع هست تا بهشون فکر کنم، یک حس یک امید، یک نوای لطیف منو وادار میکنه با لبخند زندگی کنم، یک چیز تو دلم هست که میگه ادامه بده شاید ته این جاده یک چشمه باشه پر از آب زلال، پر باشه از ٔگل، از درخت از نوأی که نمیدونی از کجا میاد ولی گوش نوازه، من به امید اون روز قدم بر میدارم، به امید اون روز هام رو شب میکنم، به امید اون روز به آسمون نگاه میکنم، کار میکنم، شعر میخونم، میخندم و گریه میکنم،.... من نمیخوام لحظههای کوچیک شادی رو از دست بدم، من واسه ثانیه ثانیه شون میجنگم، ... این اولین جنگیه که برنده ش منم!...

میگه: یکی نیست به من بگه تو که لالائی بلدی چرا خوابت نمیبره،
یکیش همین پست قبلی که زدی، غصه چرا؟!،
گمونم دوباره گم شدم،...نمیدونم تو این بادهأی که داره اومدن پاییز رو مژده میده، یا توی تابش گاه بگاه خورشید، که مدتیه نورشو ازمون دریغ نکرده،...چقدر دلم میخواست حرفای قشنگ بزنم که تو بنویسیشون که حداقل واسه این عزیز هایی که بهت سر میزنند، با دلی شاد صفحهٔ "رقص زندگی" رو ببندند... اما ...
آه میکشه: میدونم اشکال کجاست از خود منه، خودم خواستم که گم بشم، خودم خواستم فراموش بشم، خودم میدونم وقتی حوصله واسه زندگی نداشته باشم، زندگی هم حوصله منو نداره،...
یک دفعه یاد چیزی میافتم، یک شعر یا ترانه،...یه یک سخن خوب: میگم: کافیه یک چرخ بزنی،...بهت نشون میدم، به من اطمینان کن، چرخ بزن،در پس پردهٔ نامریی ، یک فوج زندگی نهفته، یک کودک درون هست، جذبهٔ عشق هست،موسیقی زندگی هست،.... امید هست،... ٔگل یاس هست،...به من اطمینان کن، گوش کن!..میشنوی؟بو بکش...حسش میکنی؟ حالا برام بگو پشت پردهٔ نامرٔیی چی دیدی؟


دو نیمه دارم من، گمونم همه دو نیمه داریم،... یکیش غرق شادیه، نفس میکشه، زندگی میکنه، آواز میخونه، میرقصه، فقط خوبیها رو میبینه، ... حتی وقتی نوای غمگینی رو میشنوه از لاب لایه نتها ش یک جور شادی پیدا میکنه، خلاصه اینکه خوشه، به نسیم خنک باد، به قطرههای بارون، به سفر ابر ها، به لرزش درختها، به یک لبخند، به یک نگاه پر مهر، به دستای مهربون، به قلب عاشق... اون یکی نیمه غمه، به وسعت دریا، گاهی حتی نمیدونی چرا هست!...وقتی این همه زیبائی هست تو این دنیا چرا غم؟!، بعد به خودت میأی میبینی نه زشتی هم داره این دنیا، ریا هم داره، دروغ داره، بهتان داره، غم فراق داره، از دست دادن عزیز داره، هویتهای گم شده داره...غرورهای شکسته شده داره، آه چقدر غم داره این دنیا، بخواهی بشمری سر به فلک میزنه،... کاش میشد این وسط موند، جائی که خودت رو پیدا کنی، یک جا بین اون شادی بی سبب و اون غم زود هنگام... زمزمه میکنم: از چه دلتنگ شودی دلخوشیها کم نیست،...


داشتم دنبال یک جور غذا میگشتم... خدایا پلو خورشت ماهیچه رو چطوری درست کنم که شبیه اون روزها بشه....اون روزهای نو از زندگی من که بیخبر بودم و سرخوش، ... اون روزأی که منتظر میشودم ظهر بشه از راه برسه، و بریم همون جای همیشگی ... اون روزأیی که من بودم و عزیزترین موجود های زندگیم دوروبرم ... بالاخره پیدا کردم دستورشو از هر دستوری بهتره، چقدر اینجا جالبه،... چقدر این آدمها سرشار هستن از شور زندگی،... چقدر میخندم به بعضی شوخیهاشون برای همدیگه ...اصلا انگار از یک خونواده هستند،... چقدر شوخ طبعی شون به دل میشینه، چقدر خوشحالم که تو همچین جمعی هستم،... چقدر مهربون هستن، چقدر اینجا راحت میتونی باشی،... حالا هر روز صبح به امیدشون بلند میشم اولین چیزی که سر میزنم به این دوستهای عزیز ،... میگذره.... بد از یک دوری چند روزه حالا دوباره دلم پر از شوق، اسم تک تکشون رو که میبینم قند تو دلم آب میشه، دوباره همه دور هم جمع هستیم ... دوباره همه باهم هستیم... دوستون دارم تک تکتون رو ... .....مرا گفتی دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد اینک در کنارت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست ....

باید بیشتر از این حرفها باشه، ... زندگی باید چیزی بیشتر از این دلشوره ها، دل نگرانی ها، شادیها، هیجانها باشه، ... عجب شب سردیست، به شعلههای آتیش خیره میشم، به شعله هایی که زبونه میکشن،... با همین جرقهها میرم به آسمون،.... از اون بالا نگاه کردن به رودخونه چه قشنگتره،.... نگاه کردن به باور آدما چقدر قشنگ تره، چه جالبه که هر کسی واسه خودش بهونهای داره واسه زندگی، واسه عشق ورزیدن، کار کردن، بودن،..... و باورهای من چه سهم کوچکی دارن، ... چقدر ناچیز به نظر میرسن،....ولی من دو دستی همین ناچیزها رو چسبیدم، من با همین بهونههای کوچیک سرخوشم، میمونم، .... از انتها خبری ندارم، نمیدونم ته این رودخونه چه خبره، ... نکنه دارم میرم چون راه دیگهای ندارم؟چون اگه راکد بمونم میپوسم؟... خوب چه دلیلی بهتر از این؟...
خود خودم... مثل "اون" که وقتی کاستهای قدیمیش رو آورد اینجا گفت:..میدونی برگشتم به خودم...دلم برای خودم خیلی تنگ شده بود.... بازگشت من به خودم هم خیلی ساده اتفاق افتاد، وقتی ایران بودیم "پنجره" رو خوندم...یادمه سال اول دبیرستان بودم که این کتاب اومد بیرون...خدا میدونه چند بار خوندمیش، سر کلاس ریاضی زیر میز با بغل دستیم میخوندیمش، ... ریز ریز میخندیم ... وقتی اینجا بودم دوباره گره خوردم به اون فضای صمیمی و پر از عشق ... دوباره شروع کردم به خوندن شعر ها، شنیدن موسیقی اصیل ایرانی، ...و این چه حسی بود خدایا... بهش گفتم: میدونی من عاشق موسیقی خارجیام ، نمیدونم چرا ولی شاید دلیلش اینه که از وقتی خیلی بچه بودم گوش میدادمو زمزمهٔ میکردمها رو ...ولی این چه حسیه که با شنیدن موسیقی ایرونی به من دست میده ....انگار تک تک سلولهای بدنم باهاش هم صدا میشن، انگار تو خونمه، از من جدا نیست... اره همینطوره،....از من جدا نیست..... یادم رفت بگم، سر کلاس، معلم میدونست ما کتاب میخونیم یک شعر برامون آورد، تکرارش کردم: "نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد،
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت،
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش،
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را…"
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست